alef.tazkereh.com - Articles by Amir Baesi


--(صفحه اصلى)--
موضوع ها
آخرین نوشته ها
  • در بیان مقام مستشرق بزرگ ادوارد گرانویل براون
  • تاریک ترین روز زندگیم
  • سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت ...
  • نوبت عاشقی است یک چندی
  • در كشتن ما چه ميزني تيغ جفا. . .
  • نتیجه وبگردی امشب !
  • ما ادریک ما مریم؟
  • سوال این است آیا عاشقم من؟
  • اینقدر دانم که میل از جانب مطلوب بود
  • بشدی و دل ببردی و به دست غم سپردی ...
  • آرشیو
  • ۱۳۸۵
  • تير
  • مرداد
  • شهريور
  • مهر
  • آذر
  • بهمن
  • ۱۳۸۶
  • تير
  • مرداد
  • شهريور
  • مهر
  • آبان
  • آذر
  • دي
  • بهمن
  • اسفند
  • ۱۳۸۷
  • ارديبهشت
  • خرداد
  • مرداد
  • شهريور
  • مهر
  • آبان
  • سایت های دیگر
    لینک های روزانه
  • سخنان جذاب و منتشرنشده رهبري در جلسه با شاعران:
    دلمان خوش بود به قيصر امين‌پور که او را هم از دست داديم
  • «ديويد فاستر والاس» نويسنده شهير آمريكايي خودكشي كرد
    نويسنده آمريكايي رمان «شوخي نامتناهي» در 46 سالگي خودكشي كرد.
  • «يکشنبه غمگين»: نغمه‌ای برای خودکشی
    يکشنبه به سراغم بيا ازچشمان باز من در تابوت نترس چشم‌هايم را نبستم تا يک بار ديگر ببينمت
  • خیام فیلسوف؛ خیام شاعر
    سخنان دکتر اسلامی ندوشن پیرامونش شخصیت خیام
  • روانشناسی دین پیونددهنده دانشهای روانشناختی و دین پژوهانه است
  • ما ایرانی ها فقط حرف می زنیم ... !
    فاجعه سرانه مطالعه در کشور بافرهنگ ایران
  • مردان هم حجاب داشته باشند!
    نصر حامد ابوزید: اگر دلیل حجاب زنان فتنه انگیزی آنان است، مردانی هم هستند که زنان را به فتنه می اندازند، پس مردان هم باید از زنان حجاب بگیرند.
  • شاعر آدمخوار خودکشی کرد
  • وزارت ارشاد از کتاب سال جمهوری اسلامی ایران در "سال 85" هیچ حمایتی نکرده است.
  • مرگ از منظر شاعران جهان
    گفت‌و‌گو با 9 شاعر درباره مرگ

  • Powered by Tazkereh.com
    2006-6-12

    در بیان مقام مستشرق بزرگ ادوارد گرانویل براون

    مدتی است که برای دومین بار مشغول خواندن تاریخ ادبیات مرحوم ادوارد براون هستم.

    چندی پیش یکی از دوستان در اعتراض به جناب براون ایشان را به شدت محکوم کرده و لقب بی سواد را به ایشان دادند که برای من ناراحت کننده بود.

    البته بنده کتاب یک سال در میان ایرانیان ایشان را که استناد این دوست عزیز به این کتاب بود را نخواندم ولی لازم میدانم برای بیان ارزش و اهمیت جناب ادوارد براون و کتاب تاریخ ادبیات فارسی قول مرحوم قزوینی را عینا نقل کنم :

    « ... این کتاب مهم در خصوص ادبیات زبان ما نه تنها در اروپا در باب خود یگانه و منحصر بفرد است و هیچکس از مستشرقین قبل از او مثل آن یا قریب به آن تألیف ننموده است، بلکه مابین خود فارسی زبانان، چنانکه همه کس می داند، تاکنون هیچ چنین کتابی با این نظم و ترتیب عجیب و با این بسط و تفصیل، حاوی اینهمه اطلاعات مهمه نادره که نتیجه سی و چهل سال زحمت و تتبع،  آنهم از مثل یک چنان علامه ذوفنون عالم به السنه مختلفه ای است، اصلا و ابدا به عرصه ظهور نیامده است .

    اصلا این نوع تالیفات متنوع محیط، که در آن واجد هم تاریخ است، هم رجال، و هم ادبیات، و هم تذکره الشعرا، و هم معجم الادبا، و هم منتخب الاشعار و هم جامع الحکایات و هزار مزایا و محاسن دیگر، مابین ما تا کنون مرسوم نبوده است. و البته شایسته است که این کتاب با اندکی جرح و تعدیل به فارسی ترجمه شود و در میان ایرانیان منتشر گردد تا نمونه ای از وضع تاریخ ادبیات نویسی به طرزاروپا به دست مردم بیاید.

    فکر میکنم، علامه قزوینی به بهترین وجه توانسته اند، مقام استاد براون و ارزش کتاب وی را بیان کنند.

    ارسال شده توسط امير باعثي يزدي در تاريخ چهارشنبه 22 آبان 1387 ساعت 7:49 بعدازظهر (تعداد نظرات : ۱)

    تاریک ترین روز زندگیم

    هراس من

    همه از خاموشی سرود و آواز بود.

    از خاموشی خانه بود.

    از آستانه ی مرگ!

    از واپسین لحظه هایش؛

    از آخرین گفتار؛

    از نگاه خیره؛

    از شمارش نفس؛

    . . .

    غوغای ضرباهنگ سنگین قلب؛

    آغاز بارش اشک؛

    . . .

    هراس من همه از مرگ بود

     

     

    پدرم مرد. درست زمانیکه هیچ کس انتظارش را نداشت ...

    آن روز اشکهایم قطره قطره با عجله پایین می آمد و شاهد صحنه هایی بودم که در خواب هم نمیدیدم.

    صبح با صدای گریان مادرم از خواب بیدار شدم، باید سریع خودم را به بیمارستان می رساندم، تازه خوابیده بودم، کمتر از سه ساعت می شد، قبل از خواب هنگامی که تازه از کتابخانه برگشته بودم، با لبخند همیشگی پدرم مواجه شدم، غافل از اینکه ، این آخرین لبخند و این دیدار، آخرین دیدار است. خدای را شاکرم که آن شب نیز چون شبهای دیگر ، با صمیمیت تمام کنار پدرم نشستم، نصیحتهایش را گوش کردم، و با اجازه به سمت اتاقم رفتم تا بخوابم، و ای کاش آن شب خواب به سراغم نمی آمد تا شاید ...

    بدنم به شدت می لرزید ، با عجله خودم را به بیمارستان رساندم ، در حالیکه اشک در چشمانم حلقه زده بود. مادرم را گریان پشت درب اتاقی دیدم که در آن اتاق، شخصی در بستر بیماری، با مرگ دست و پنچه نرم میکرد و تعداد زیادی از دکتران و پرستاران را به خود مشغول کرده بود و وای بر من ، چرا که آن شخص پدرم بود، پدر مهربانم که در تمام این مدت  جز خوبی از وی  ندیدم و خدا را شاهد میگیرم که در تمام عمرم ندیدم کسی نسبت به او کینه ای داشته باشه ، و او نیز با اخلاق حسنش برای همه کس خواهان خیر بود ...

    تحمل دیدن آن صحنه را نداشتم. نمیخواستم در مقابل مادرم گریه کنم، از طرفی، نمیتوانستم اتاق را ترک کنم، پزشکان تمام سعیشان را می کردند تا با برگرداندن نبض، چراغ خانه ای خاموش نشود، فرزندانی یتیم نشوند و ... ،  داشتم آتش میگرفتم، هیچ راه فراری نداشتم ، مجبور بودم تمام صحنه ها را به دقت زیر نظر داشته باشم، تا بتوانم با خیال راحت اتاق را ترک کرده و خبر سلامتی پدرم را به مادرم که چون شمعی در بیرون از اتاق در حال ذوب شدن بود بدهم...

    شوک ها را دکتر یکی پس از دیگری میزد ، ولی فایده ای نداشت، من دراین فکر بودم که هنگامی که از اتاق بیرون می آیم، خبر مرگ پدرم را چگونه به مادرم بگویم ، شوک دوازدهم ضربان را برگرداند و امید در دلم زنده شد.

    فکر نداشتن پدر را هم نمیتوانستم بکنم، یتیمی در این سن و سال به شدت عذابم می داد، با خود می گفتم که ای کاش پا در این دنیا نمی نهادم و یا فرزند اول نبودم. نمیتوانستم تصور کنم که مسئولیت خانواده از این به بعد بر دوش من است...

    از خوشحالی می خواستم پرواز کنم، پدرم به دنیا بازگشت، من که تا آن زمان گریه نکرده بودم، بعد از اینکه نبض پدرم شروع به زدن کرد، و آن خط ممتد لعنتی از صفحه دستگاه خارج شد،  با سرعت به حیاط بیمارستان رفتم و های های شروع به گریه کردن کردم. مثل شیشه ای  که مدتی در آتش باشد و ناگاه آن را در آب سرد بیندازند ...

    پدرم را به سرعت به سی سی یو رساندند، دکتر های میگفتند حالش بهتر است، و این نوید بخش این بود که تا چند روز دیگر پدرم به خانه برمیگردد ...

    بیمارستان تقریبا شلوغ شدن بود، دوستان پدرم، دوستانم، خانواده، همه نگران و بی تاب منتظر بودند تا جواب قطعی دکتر، مبنی بر سلامتش را بشنوند ، بعد از یک سات دوباره در سی سی یو شاهد سکته ا ای دیگر بودم ...

    بار دیگر جلو چشمانم مرگش را نظاره کردم، وجودم آتش گرفت و تمام سعیم این بود که حرارت این آتش را به مادر و خواهرم که بیرون ازدرب سی سی یو بودند، منتقل نکنم، باز هم با چندین شوک ، ضربان برگشت ، دیگر احساس نابودی میکردم، نمیتوانستم هیچ کاری را انجام دهم، از طرفی میخواستم ظاهر خود را حفظ کنم ...

    هر کس را که وارد بیمارستان میشد درآغوش میگرفتم و ملتمسانه خواهان دعا بودم تا شاید باز هم پدرم را سرحال و خندان، همچون گذشته ببینم، و باز هم هنگامی که به خانه بر می گردم ، شاهد لبخند های پدرم که گاها حاکی از رضایت داشت، باشم. تا باز هم بتونم کنارش بنشینم و خاطراتم را که بعضی وقتها چنین بار برایش تعریف کرده بودم، تعریف کنم. تا دوباره با هم سر سفره بنشینیم و خاطراتش را از شط کوفه و مدرسه علوی و کوچه های نجف بشنوم، تا باز با هم فوتبال ببینیم و تکه کلام های همیشگی اش را بشنوم. تا باز عموهایم بیایند و با هم بگویند و بخندند، تا باز با آقای حائری برنامه نجف بچیند، مهدی را در آغوش بگیرد و بوسه بر گونه هایش بزند،  خواهرانم خودشان را برایش لوس کنند و دل پدر را به دست بیاورند و خیلی چیزهای دیگر که الان ...

    دکتر قاطعانه این خبر را به ما داد که چنانچه مریض بتواند بیست و چهار ساعت این وضعیت را حفظ کند، خطر رفع شده است. بعد ازملاقات های فراوان، همه را رهسپار خانه هایشان کردم. من ماندم و عموهایم و مادرم و فرید دوستم.

    خوشحال از اینکه دوازده ساعت از این بیست و چهار ساعت گذشته و الحق که زمان هیچ مردانگی از خود نشان نداد و آهسته ترین گامهایش را برمیداشت تا  ...

    چهره عمویم وقتی که از پله ها با صورتی گریان پایین می آمد را هیچگاه فراموش نمیکنم و مادرم که بیهوش در پله ها افتاده بود و صورت غمگین و پر از اشک فرید ...

    دیگر هیچ کاری نمیتوانستم بکنم، یک دستم موبایلم بود که با آن خبر مرگ پدرم را به دوستان و آشنایان می دادم و با دستی دیگر بر سر و صورت می زدم و حیران که  چگونه در چشم های برادر و خواهرانم نگاه کنم و چه به آنها بگویم ...

    از اینجا به بعد را نمینویسم و آرزو دارم که از ذهنم نیز پاک شود که بسیار غمناک و دلخراش است و دنیا توانست به بهترین وجه ، روی زشت خودش را نمایان سازد و انتقام تمام زیبایی هایی که در این مدت نشانم داده بود را بگیرد.

    هیچ کاری جز صبر از دستم بر نمی آمد ...

    الان که مشغول نوشتن این سطور هستم ، بسیار دلتنگ پدرم شده ام، و اشک هایم یکی پس از دیگری در حال جاری شدن است، امیدوام همه اینها جز خواب نباشد و پدرم را که به مسافرتی کوتاه رفته، پس از چند روز ببینم و در آغوشش بگیرم و ...

     

    ارسال شده توسط امير باعثي يزدي در تاريخ جمعه 17 آبان 1387 ساعت 5:22 بعدازظهر (تعداد نظرات : ۱۱)

    سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت ...

    مرا راهی از تو به در نیست ...
    این روزها زمین عاجزانه باران را صدا می‌زند ؛
    من تو را .. 

     

    دل عارفان ببـردند و قـرار پارسایان ...
              همه شاهدان به صورت ، تو به صورت و معانی
    مده ای رفیق پندم که نظر بدو فکندم
                       ..  تو میان ما ندانی که چه میرود نهانی  

    ارسال شده توسط امير باعثي يزدي در تاريخ يكشنبه 21 مهر 1387 ساعت 3:23 قبل‏ازظهر (تعداد نظرات : ۲)

    نوبت عاشقی است یک چندی

    گفتم آهن دلی کنم چندی

    ندهم دل به هیچ دلبندی

    وانکه را دیده بر جمال تو رفت

    دیگرش گوش نشنود پندی

    خاصه ما را که از ازل بوده است

    با تو آمیزشی و پیوندی

    به دلت کز دلت به در نکنم

    سخت تر زین مخواه سوگندی

    یک دم آخر حجاب یک سو نِه

    تا بر آساید آرزومندی

    ریش فرهاد بهترک می بود

    گر نه شیرین نمک پراکندی

    سعدیا دور نیکنامی رفت

    نوبت عاشقی است یک چندی

    ارسال شده توسط امير باعثي يزدي در تاريخ پنجشنبه 18 مهر 1387 ساعت 7:36 بعدازظهر (تعداد نظرات : ۲)

    در كشتن ما چه ميزني تيغ جفا. . .

    سفره ای از سکوت می چینم ..

    فقط تو میدانی .. و تو میدانی که من نیز میدانم .. باید بدانم .. راه دیگری نیست .. سخت امتحان میکنی .. آنقدر مشتهایم را در هم فشرده ام که دستهایم خونین شده اند .. میشنوم .. فریاد نزن .. این هم سهم من است .. باشد ، باشد ، باز هم میگذرم .. کاش آن شب نیامده بودی، باور کن مجبور شدم آنجا را ترک کنم، کاش از اول ندیده بودمت .. گفته بودمت .. نگفته بودم ؟ 

    این شعله را هر دم می گسترانی .. بگذار در تنهایی خاکستر شوم .. نگذار چشمانم سایه نشین آفتاب نگاهت شود .. نگاه کن .. چیزی باقی نمانده .. سحر را با شامگاهان نیامیز .. سـرد است مثل حقـیقـتی موهوم .. تمام شد همه ی آنچه خواستم باشم ..

    ارسال شده توسط امير باعثي يزدي در تاريخ جمعه 12 مهر 1387 ساعت 11:07 بعدازظهر (تعداد نظرات : ۳)

    نتیجه وبگردی امشب !

    امشب چند ساعتی مشغول خواندن وبلاگ های ادبی بودم.

    در یکی از وبلاگ ها با نام "نماز در خم آن ابروان محرابی" به شعری برخوردم که تا به حال به کرات خوانده بودمش ولی این مرتبه به شدت مرا جذب کرد. چندین بار خواندمش . فکرم را مشغول کرد  ...

    زاهد بودم ترانه گویم کـــــردی            سردفتر بزم وباده جویم کردی

     سجاده نشین با وقاری بودم            بازیچه کودکـــــــان کویم کردی

    ارسال شده توسط امير باعثي يزدي در تاريخ دوشنبه 25 شهريور 1387 ساعت 2:53 قبل‏ازظهر (تعداد نظرات : ۶)

    ما ادریک ما مریم؟

    تو را برای ابد ترک میکم.مریم

    چه حسن مطلع تلخی برای غم مریم

    پکی عمیق به سیگار میزنم اما

    تو نیستی که ببینی چه میکشم مریم

    برای آنکه تو را از تو بیشتر میخواست

    چه سرنوشت بدی را رقم زدی مریم

    همه مرا به حال خویش  رها کردند

    همه همه همه حتی تو هم  تو هم ؟ مریم؟

    (از داستان "ما ادریک ما مریم؟" نوشته مصطفی مستور)

    ارسال شده توسط امير باعثي يزدي در تاريخ جمعه 22 شهريور 1387 ساعت 7:27 قبل‏ازظهر (تعداد نظرات : ۱۰)

    سوال این است آیا عاشقم من؟

     

    گر دل نبود کجا وطن سازد عشق                      ور عشق نباشد به چه کار آید دل

     

    چند وقتی است فکر میکنم عاشق شده ام. احساس میکنم این حالت عاشقانه  پاک ترین و ناب ترین حالتی است که می تواند در من وجود داشته باشد.

    در دانشگاه پیرامون عشق سخن های فراوان شنیده ام. به همین منظور به منابع رجوع کردم تا شاید بتوانم تعریف دقیقی از عشق بیابم و با آن تعریف عشق خود را بسنجم.

    گویا برای اکثر اهل علم آوردن تعریف دقیق از عشق بسیار دشوار است و هر کس به گونه ای شانه خالی کرده است.

    امروز کتاب الانسان الکامل عزیز الدین نسفی را می خواندم. او پیرامون عشق نظریات قابل توجهی آورده است. نکته قابل توجه این است که مولف تعاریفی که از عشق آورده، همگی مربوط به عشق مجازی بوده و پیرامون عشق حقیقی سخنی به میان نیاورده است. عینا بعضی از عبارت را آورده ام :

    "ای درویش ! از عشق حقیقی ـ آن چنان که حق عشق است ـ نمی توانم نوشت، که مردم فهم کنند و کفر دانند اما از عشق مجازی چیزی بنویسم، تا عاقلان از اینجا استدلال کنند.

    عشق مجازی .... عاشق همه روز در یاد معشوق بود، و مجاور کوی معشوق باشد، و خانه معشوق را قبله خود سازد، و همه روز گرد خانه معشوق طواف کند، و در و دیوار معشوق نگاه می کند، تا باشد که جمال معشوق را از دور ببیند ، تا از دیدار معشوق راحتی به دل مجروح وی رسد، و مرهم جراحات دل او گردد.

    ای درویش! عشق آتشی است که در عاشق می افتد و موضع این آتش دل است، و این آتش از راه چشم به دل می آید و در دل وطن می سازد.

    و شعله این آتش به جمله اعضا می رسد و به تدریج اندرون عاشق را می سوزاند و پاک و صافی می گرداند تا دل عاشق چنان نازک و لطیف می شود، که تحمل دیدار معشوق نمی تواند کرد از غایت نازکی و لطافت. و خوف آن است که به تجلی معشوق نیست گردد. و موسی علیه السلام در این مقام بود که چون دیدار خواست حق تعالی فرمود که لن ترانی ، مرا نتوانی دید، نفرمود که من خود را به تو نمی نمایم.

    ای درویش! درین مقام است که عاشق فراق را بر وصال ترجیح می نهد، و از فراق راحت و آسایش بیش می یابد. "

     

    بعد از خواندن این سطور، به شدت به فکر فرو رفتم که آیا باز هم خود را عاشق می دانم یا ...

    ارسال شده توسط امير باعثي يزدي در تاريخ دوشنبه 11 شهريور 1387 ساعت 10:31 بعدازظهر (تعداد نظرات : ۷)

    
    
    جستجو
    آمار بازدید
    بازدیدکنندگان تا کنون : ۲۳۹۸۹ نفر
    کاربران حاضر : ۱ نفر
    تعداد یادداشت ها : ۹۱


    پر بازدیدترین یادداشت ها :
    گالری عکس
    دکتر ابراهیمی دینانی
    دکتر ابراهیمی دینانی

    در نمازم خم ابروی تو را یاد آمد ...
    ارسال شده در 1387/07/20 ساعت 14:09
    محمد رضا لطفى
    محمد رضا لطفى

    نشاني‌هاست در چشمش نشانش كن ...
    ارسال شده در 1386/04/17 ساعت 13:17
    غلامحسين ابراهيمی دینانی
    غلامحسين ابراهيمی دینانی

    در هر دقیقه از کلاس انتقال دریایی از معرفت و خاطراتی زیبا را برایمان قلم میزد. کسی که به ما فهماند فلسفه یعنی چه و فیلسوف کیست.
    ارسال شده در 1386/04/13 ساعت 06:36

    تمبر ابن سينا در لهستان
    ارسال شده در 1386/04/13 ساعت 06:18
    برای ما بنویسید
    نظرات دیگران:
    1616 از

    سلام
    در حال گشت و گذار بودم که به ناگاه نام شما به ذهنم آمد و اولین نتیجه گوگل مرا به وبلاگ شما رساند. از این بابت خوشحالم.
    با آرزوی توفیق روز افزون برای شما و رحمت و مغفرت برای پدر مرحومتان.
    امضا
    1616

    ارسال شده در جمعه ۲۴ آبان ۱۳۸۷ ساعت ۷:۵۴ بعدازظهر
    سارا از َ شیراز


    آقا امیر سنگینی این خبر به قدری زیاد بود که به جرعت می تونم بگم زندگی رو در اینجا مختل کرده،دوست خوبم برای تو و خانواده عزیزت آرزوی صبر می کنم از درگاه پاک و بی منت خدای متعال.
    ما رو در غم از دست دادن پدر گرامیت شریک بدون انشاالله که خاک ایشون بقای عمر شما و خانواده باشه.

    یا علی

    ارسال شده در دوشنبه ۲۹ مهر ۱۳۸۷ ساعت ۱۱:۲۰ قبل‏ازظهر
    فنجوسک از قیطریهi


    بدک نیست.
    دست خوبم.
    موفق باشی

    ارسال شده در سه شنبه ۲۳ مهر ۱۳۸۷ ساعت ۹:۳۸ قبل‏ازظهر
    farid farahmand از


    kheyli doset daram az bazdide veblaget kheyli lezat bordam einshala ke movafagh bashii bye

    ارسال شده در شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸۷ ساعت ۱۰:۱۳ قبل‏ازظهر

    * نام کامل:
    * ایمیل:


    صفحه وب:

    محل سکونت:


    * نظر:

    alef.tazkereh.com -- copyright: 2007 © -- Powered by tazkereh.com