alef.tazkereh.com - Articles by Amir Baesi


--(صفحه اصلى)--
موضوع ها
آخرین نوشته ها
  • سوال این است آیا عاشقم من؟
  • اینقدر دانم که میل از جانب مطلوب بود
  • بشدی و دل ببردی و به دست غم سپردی ...
  • از احمد شاملو !
  • با من بی کس تنها شده یارا تو بمان !
  • بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک!
  • مقیم زلف تو شد دل که خوش سوادی دید
  • گفتی به ناز بیش مرنجان مرا برو !
  • ای جان حدیث ما بر دلدار باز گو
  • علف خستگی !!
  • آرشیو
  • ۱۳۸۵
  • تير
  • مرداد
  • شهريور
  • مهر
  • آذر
  • بهمن
  • ۱۳۸۶
  • تير
  • مرداد
  • شهريور
  • مهر
  • آبان
  • آذر
  • دي
  • بهمن
  • اسفند
  • ۱۳۸۷
  • ارديبهشت
  • خرداد
  • مرداد
  • شهريور
  • سایت های دیگر
    لینک های روزانه
  • «يکشنبه غمگين»: نغمه‌ای برای خودکشی
  • خیام فیلسوف؛ خیام شاعر
  • روانشناسی دین پیونددهنده دانشهای روانشناختی و دین پژوهانه است
  • ما ایرانی ها فقط حرف می زنیم ... !
  • مردان هم حجاب داشته باشند!
  • شاعر آدمخوار خودکشی کرد
  • وزارت ارشاد از کتاب سال جمهوری اسلامی ایران در "سال 85" هیچ حمایتی نکرده است.
  • مرگ از منظر شاعران جهان
  • شاملو آشنایی چندانی با شعر کلاسیک ما نداشت
  • یران گرایی افراطی اخوان ثالث به شعر او لطمه زده است

  • Powered by Tazkereh.com
    2006-6-12

    سوال این است آیا عاشقم من؟

     

    گر دل نبود کجا وطن سازد عشق                      ور عشق نباشد به چه کار آید دل

     

    چند وقتی است فکر میکنم عاشق شده ام. احساس میکنم این حالت عاشقانه  پاک ترین و ناب ترین حالتی است که می تواند در من وجود داشته باشد.

    در دانشگاه پیرامون عشق سخن های فراوان شنیده ام. به همین منظور به منابع رجوع کردم تا شاید بتوانم تعریف دقیقی از عشق بیابم و با آن تعریف عشق خود را بسنجم.

    گویا برای اکثر اهل علم آوردن تعریف دقیق از عشق بسیار دشوار است و هر کس به گونه ای شانه خالی کرده است.

    امروز کتاب الانسان الکامل عزیز الدین نسفی را می خواندم. او پیرامون عشق نظریات قابل توجهی آورده است. نکته قابل توجه این است که مولف تعاریفی که از عشق آورده، همگی مربوط به عشق مجازی بوده و پیرامون عشق حقیقی سخنی به میان نیاورده است. عینا بعضی از عبارت را آورده ام :

    "ای درویش ! از عشق حقیقی ـ آن چنان که حق عشق است ـ نمی توانم نوشت، که مردم فهم کنند و کفر دانند اما از عشق مجازی چیزی بنویسم، تا عاقلان از اینجا استدلال کنند.

    عشق مجازی .... عاشق همه روز در یاد معشوق بود، و مجاور کوی معشوق باشد، و خانه معشوق را قبله خود سازد، و همه روز گرد خانه معشوق طواف کند، و در و دیوار معشوق نگاه می کند، تا باشد که جمال معشوق را از دور ببیند ، تا از دیدار معشوق راحتی به دل مجروح وی رسد، و مرهم جراحات دل او گردد.

    ای درویش! عشق آتشی است که در عاشق می افتد و موضع این آتش دل است، و این آتش از راه چشم به دل می آید و در دل وطن می سازد.

    و شعله این آتش به جمله اعضا می رسد و به تدریج اندرون عاشق را می سوزاند و پاک و صافی می گرداند تا دل عاشق چنان نازک و لطیف می شود، که تحمل دیدار معشوق نمی تواند کرد از غایت نازکی و لطافت. و خوف آن است که به تجلی معشوق نیست گردد. و موسی علیه السلام در این مقام بود که چون دیدار خواست حق تعالی فرمود که لن ترانی ، مرا نتوانی دید، نفرمود که من خود را به تو نمی نمایم.

    ای درویش! درین مقام است که عاشق فراق را بر وصال ترجیح می نهد، و از فراق راحت و آسایش بیش می یابد. "

     

    بعد از خواندن این سطور، به شدت به فکر فرو رفتم که آیا باز هم خود را عاشق می دانم یا ...

    ارسال شده توسط امير باعثي يزدي در تاريخ دوشنبه 11 شهريور 1387 ساعت 10:31 بعدازظهر (تعداد نظرات : ۲)

    اینقدر دانم که میل از جانب مطلوب بود

     

    آنچه کردی، آنچه گفتی غایت مطلوب بود

    هر چه گفتی خوب گفتی، هر چه کردی خوب بود 

    .

    من چرا در عشق اندیشم ز سنگ طعن غیر

    آنکه مجنون بود اینش در جهان سرکوب بود 

    .

    چند گویی قصه‌ ایوب و صبر او، بس است

    بیش از این ما صبر نتوانیم، آن ایوب بود 

    .

    بود از مجنون به لیلی لاف یکرنگی دروغ

    در میان گر احتیاج قاصد و مکتوب بود 

    .

    من نمی‌دانم که این عشق و محبت از کجاست؟

    اینقدر دانم که میل از جانب مطلوب بود 

    .

    این عجایب بین که یوسف داشت در زندان مصر

    پای در زنجیر و جایش در دل یعقوب بود 

    .

    وحشی این مژگان خون پالا که گرد غم گرفت

    یاد آن روزی که در راه کسی جاروب بود 

    وحشی بافقی

    ارسال شده توسط امير باعثي يزدي در تاريخ شنبه 2 شهريور 1387 ساعت 3:04 بعدازظهر (تعداد نظرات : ۳)

    بشدی و دل ببردی و به دست غم سپردی ...

    برای عزیزی که دیری است دل و دینم را با غارت برده ...

    تا کی در انتظار گذاری به زاری ام؟
    باز آی بعد از اینهمه چشم انتظاری ام
    دیشب به یاد زلف تو در پرده های ساز
    جان سوز بود شرح سیه روزگاری ام
    بس شکوه کردم از دل ناسازگار خود
    دیشب که ساز داشت سر سازگاری ام
    شمعم تمام گشت و چراغ ستاره مرد
    چشمی نماند شاهد شب زنده داری ام
    طبعم شکار آهوی سر در کمند نیست
    ماند به شیر شیوه ی وحشی شکاری ام
    شرمم کشد که بی تو نفس میکشم هنوز
    تا زنده ام بس است همین شرمساری ام
    استاد شهریار

    ارسال شده توسط امير باعثي يزدي در تاريخ جمعه 1 شهريور 1387 ساعت 6:21 بعدازظهر (تعداد نظرات : ۲)

    از احمد شاملو !

    شده عاشق دل هرجائی من باز ... خدایا!

    نرود حرف بخرج دل مستم سر موئی

    شده ام مسخره ی عقل و دی خویش که دایم

    کشدم عقل بسوئی ، دل دیوانه بسوئی

    ***

    میخورم خون جگر زین دو و حیرانم از این دو

    بمن، عقل و دل من دشمن جانند تو گوئی:

    دست من گیرد و سوئی کشدم دل ، که : ـ «چه مانی؟»

    عقل بر دامن آویزد و غرد ، که : «چه بوئی؟»

    گویدم دل که : «چو بینیش بگوئی غم ما را؟»

    تا که بینمش براشوبد آن یک ، که : «نگوئی!»

    گر کنم کاری با خواهش دل چیست گزیرم

    فکند عقل اگر بر رخم از خشم تفوئی؟

    یا چو با مصلحت عقل زنم دست بکاری،

    به چه روئی بروم نزد دل آنکه، به چه روئی؟

    بارها گفتمشان:

    ـ « خوش نبود کین و عداوت؛

    می نزید بر صاحبنظران مفسده جوئی؛

    شود، ای دل! نه سعایت کنی از کرده عقلم؟

    شود ای عقل! که درگفته دل خرده مجوئی!»

     

    در برآشفت که:

    با من دگراین ژاژ مخائی

    که مدلل شود این بار که تو نیز ازوئی!

    عقل خندید و مرا گفت که:

    من حاضرم اما

    بعد آن باید یکباره زمن دست بشوئی

     

    اینک از عشق تو جوشد دل و ناچار خموشم

    که مبادا ببرد عقل من از عشق تو بوئی

    خبرش هست ولی ... خامشیش لیک ندانم

    به چه تعبیر کنم غیر رضایت، تو چه گوئی؟

    ـ آری ! او راضی و، من عاشق ، دل بیخود مضطر

    بدهان تو نظر بسته که پاسخ چه بگوئی !

     

    احمد شاملو  1325

     

     

    ارسال شده توسط امير باعثي يزدي در تاريخ جمعه 11 مرداد 1387 ساعت 5:51 بعدازظهر (تعداد نظرات : ۲)

    با من بی کس تنها شده یارا تو بمان !

    دستم را در جیب های پالتوی خیالی سفیدی میکنم که به تازگی خریده ام. موبایلم را در می آورم. دیگر هیچ پیامک جدیدی ندارم. مدتی است پیامکی برایم نیامده . نمیدانم شاید گناهی کرده ام که خود از آن بی خبرم.

    کیف روی  دوشم سنگینی میکند مثل همیشه.

    کاغذی از آن در می آورم. روی کاغذ افکار پوچم به صورت نمودار سینوسی مزخرفی در آمده. نمیدانم شاید پریشانی ، لازمه زندگی در این دنیاست.

    راستی، به تو گفته ام یا نه؟ به تازگی احساس میکنم تاوان عمری نکرده را پس می دهم که در عمر نکرده، گناهان فراوانی مرتکب شده ام.

    باز هم اشتباه کردم. در مسیرم  شاخه گلی دیدم ، فکر کردم بهار آمده ، لباس بهاری به تن کردم ، اما به شدت سرما خوردم.

    احساس میکنم هر لحظه به شدت دردم افزون میشود و در گرمای تب به خود می پیچم.

    امیدوارم تاوان گناه های عمر نکرده ام را هر چه زودتر بدهم تا ...

     

     

    ارسال شده توسط امير باعثي يزدي در تاريخ سه شنبه 1 مرداد 1387 ساعت 2:32 بعدازظهر (تعداد نظرات : ۲)

    بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک!

    نم نم باران تا صبح می بارید.

    بر خلاف همه ، در ایوان خوابیدم. هوا نسبتا سرد بود.

    فکر نمیکنم بوی خاک و سبزه رو تا ابد فراموش کنم.

    مناظر وصف ناشدنی جزیره آشورا ده و شنا در بندر ترکمان.

    و مهم تر از همه جمعی که شاید کمتر از یک ماه دیگه با هم باشیم.

    چقدر زود دوران دانشجویی گذشت و چه پایان تلخی.

    آخر سفر دلم گرفت. می خواستم گریه کنم. با چشم هام شاهد مرگی بودم که همیشه ازش می ترسیدم.

    از همه چیز و همه کس دلم گرفته بود. تمام زیبایی های آونجا یاد آور ...

    ازهمه چیز بدم اومد. از همه کس ...

    ولی هیچ گاه فراموشش نمیکنم ...

    بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک ...

     

    ارسال شده توسط امير باعثي يزدي در تاريخ دوشنبه 13 خرداد 1387 ساعت 9:36 بعدازظهر (تعداد نظرات : ۸)

    مقیم زلف تو شد دل که خوش سوادی دید

    در این خیال به سر شد زمان عمر و هنوز

    بـلای زلـــــــــف سیاهت به سر نمی آید

     

    زبس که شد دل حافظ رمیده از همه کس

     کنون ز حلقه ی زلــــــــفت به در نمی آید

    ارسال شده توسط امير باعثي يزدي در تاريخ جمعه 3 خرداد 1387 ساعت 2:13 بعدازظهر (تعداد نظرات : ۲)

    گفتی به ناز بیش مرنجان مرا برو !

    برای عزیزی که مهرش را غروب نیست.

    ((گفتی به ناز بیش مرنجان مرا برو))

    ((آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست))

    گفتی که می بوسم تو را، گفتم تمنا می کنم

    گفتی اگر بيند کسی، گفتم که حاشا می کنم

    گفتی ز بخت بد اگر ناگه رقيب آيد ز در

    گفتم که با افسون گری او را ز سر وا می کنم


    گفتی که تلخی های می، گر ناگوار افتد مرا

    گفتم که با نوش لبم آن را گوارا می کنم

    گفتی چه می بينی بگو، در چشم چون آيينه ام

    گفتم که من خود را در او عريان تماشا می کنم


    گفتی که از بی طاقتی دل قصد يغما می کند

    گفتم که با يغماگران باری مدارا می کنم

    گفتی که پيوند تو را با نقد هستی می خرم

    گفتم که ارزان تر از اين من با تو سودا می کنم


    گفتی اگر از کوی خود روزی تو را گويم برو

    گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم

    گفتی اگر از پای خود زنجير عشقت وا کنم

    گفتم ز تو ديوانه تر دانی که پيدا می کنم


    سیمین بهبهانی

    ارسال شده توسط امير باعثي يزدي در تاريخ چهارشنبه 18 ارديبهشت 1387 ساعت 5:54 بعدازظهر (تعداد نظرات : ۴)

    
    
    جستجو
    آمار بازدید
    بازدیدکنندگان تا کنون : ۱۶۲۶۵ نفر
    کاربران حاضر : ۱ نفر
    تعداد یادداشت ها : ۸۴


    پر بازدیدترین یادداشت ها :
    گالری عکس
    محمد رضا لطفى
    محمد رضا لطفى

    نشاني‌هاست در چشمش نشانش كن ...
    ارسال شده در 1386/04/17 ساعت 13:17
    غلامحسين ابراهيمی دینانی
    غلامحسين ابراهيمی دینانی

    در هر دقیقه از کلاس انتقال دریایی از معرفت و خاطراتی زیبا را برایمان قلم میزد. کسی که به ما فهماند فلسفه یعنی چه و فیلسوف کیست.
    ارسال شده در 1386/04/13 ساعت 06:36

    تمبر ابن سينا در لهستان
    ارسال شده در 1386/04/13 ساعت 06:18

    تمبر ابن سينا در شوروي
    ارسال شده در 1386/04/13 ساعت 06:15
    برای ما بنویسید
    نظرات دیگران:
    hoora ansari از esfahan


    salam
    faghat mitunam begam hamunghadr ke asheghe falsafeam hichi azash nemidunam
    kash mishod taghiire reshte bedam vali mozo eine ke bazam az falsafe chizi nemifahmam
    mano komak mikonid??????????/

    ارسال شده در شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۸۶ ساعت ۱:۲۰ بعدازظهر

    * نام کامل:
    * ایمیل:


    صفحه وب:

    محل سکونت:


    * نظر:

    alef.tazkereh.com -- copyright: 2007 © -- Powered by tazkereh.com